< احمد جلالی: تماشای صدا

.

درباره من
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

               *****
خسرو آواز ایران، شاه بی تاج و ردا
تاجبخش شعر و موسیقی و آوا و نوا
نام زیبایش محمد، بعد از آن لفظ رضا
اهل خاک ضامن آهو، "علی موسی الرضا"
گوهر دوران و دهر، سیمرغ و ققنوس هنر
مرد قرآن و خط و نقاشی و ساز و صدا
چون گشاید هر دو لب را بهر آغاز سماع
آید از حلقش برون بانگ "نوا" و "ربنا"
حافظ آواز ایران داده اند او را لقب
مهر و خورشید فروزان هنر گشته ست نما
گر بود "حافظ" لسان الغیب شعر و شاعری
او بحق باشد سروش باطن احوال ما
"آریا" گر شعر تو بر صفحه دل خوش نشست
بی شک آن را دان ز یمن یوسف خوشنام ما
نويسنده :آریا ایرانی
تاريخ: چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱ ساعت: 20:40

احمد جلالی سفیر یونسکو صدای سخن عشق شجریان

بشنوید | سروده و صدای احمد جلالی، سفیر در یونسکو،
با تضمین دو بیت از "سایه"


باغ‌ها می‌روند و می‌آیند
ما تماشاکنان صدای تو را
کاروان‌ها فرو شدند و هنوز
گوشِ دل داده‌ام دَرای تو را
در صدای تو، ‌ای «حکایتِ دوست»
بخدا دیده‌ام خدای تو را
«آسمان گوش پهن‌کرده که باز
بشنود بانگِ رَبنای تو را»۱
زان لبِ نوش و نایِ شیرین کار 
گُلشکر ریخت مبتلای تو را
نازم آن نازنین عروس که داشت
نازک آرایِ تن، قبای تو را
عارف این پارسی شنید و چشید
شهدِ آوازِ پارسای تو را
بادبان­‌کش، که بادِ شُرطه ببرد
دامن از دست، آشنای تو را
ره­‌زنی کو که پی تواند زد
توسنِ تندِ بادپای تو را
بنشین و غبارِ غم بنشان
چشم داریم توتیای تو را
که به «قانونِ» عشق می‌خوانند
عاشقان نسخه‌ی «شِفا»ی تو را
*****
یا باد آن‌که ساز نو بستند
مطربان پردۀ «نوا»ی تو را
یاد باد آن‌که شور می‌افزود
لطفِ سازش ابوعطای تو را
حافظ از شورِ آن نوا بوسید
لبِ نایِ غزلسرای تو را
یاد باد آن‌که سایه می‌گسترد
آفتابش طرب‌سرای تو را
بلبلانیم وقت گل خاموش!
راز این است ماجرای تو را!
گیسوی چنگ گفت موی به موی
وَر بریدند مویه‌های تو را
خم شکن اینقدر نمی‌داند
که بها نیست خون‌بهای تو را
*****
«دوش رفتم به کوی باده‌فروش»
غیر آنجا که جُست جای تو را؟
خسروانی سرود بر لب بود
مستِ جامِ جهان‌نمای تو را
سوی مستان گشاده ساقی دست
تا شنیدست «ساقیا»ی تو را
گل فشانند، مست و پاکوبان
دستِ گلدسته‌ها صلای تو را
گرمِ پژواکِ «رَبنا» به سَماع
در اَذانند «آتنا»ی تو را
بر سر خوانِ روزه‌داران ریخت
آسمان نقلِ مرحبایِ تو را
دمِ دمسازِ آدمی این نیست
«قدسیان می‌دمند نایِ تو را»
«قدسیان می‌دمند نایِ تو را
تا خدا بشنود نوای تو را»۱
مهرِ آن مِهربان نگه داراد
بر هنر سایه‌ی همای تو را
شهربندِ «هوایِ صحبت یار»
چه کند شهرِ بی‌هوایِ تو را ؟
تو بمان و بخوان که تحفه گرفت
چشم آواز، روشنای تو را
تو بمان در میان، که پیری نیست
تا به دوش افکند رِدای تو را
تو بمان و بدان که ایران راست
رویِ دل با خدا شفای تو را

 احمد جلالی، اردیبهشت ۱۳۹۵
پی‌نویس: ۱- دو بیتِ استاد سایه، با تغییر ترتیب آنها

برای دسترسی به فایل پی‌دی‌اف این متن می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

موضوع: شعر , قطعه ادبی , موسیقی ,
برچسب‌ها: احمد_جلالی