تاريخ: چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت: 14:23

برای محمدرضا شجریان.
در کوچههای کودکی ما، صدای شجریان نمیآمد. خوانندههای دولتی صدا و سیما و شوهای لسآنجلسی، تمام سهمِ کودکی و نوجوانی ما از موسیقی بودند. «کفترِ کاکُل به سر» موسیقی زمینۀ خاطرات سفر با ماشین پدر بود و «به لالۀ در خون خفته» موسیقی متن روزهای انقلابیِ مدرسه. هیچکس فرصت نکرده بود صدای شجریان را به کودکی ما بیاورد. آواز شجریان فرش ابریشم هزار رنگی بود که ما گمان برده بودیم در خانههای کوچک پایین شهر جا نمیشود، ظرف سفالین گران قیمتی بود که در موزههای بالای شهر، برای از ما بهتران نگهداری میشد.
اولین بار اسم شجریان را، آقای معلم ادبیات مدرسۀ راهنمایی، به میان آورد و ما دانستیم که همین «ربنا» که صدایش از لابهلای کیسههای ژاکتبافی پدر و دبههای ترشی مادر میگذرد و از پلههای تنگِ خانه تا وسط سفرۀ افطار بالا میآید، مال شجریان است.
بعدترها دوبار تا آستانۀ دریای شجریان رفتم، ولی هربار تشنه برگشتم. بار اولش وقتی بود که ناظم دبیرستان، وسطِ زنگ تفریح، نوار شجریان گذاشت و نمیدانم از بخت بد من بود یا بیسلیقگی او، که زنگ تفریح زودتر از پیش درآمد مشکاتیان تمام شد و من هرچه گوش چرخاندم، صدای شجریان را نشنیدم. بار دوم در آرایشگاه آقای قاری بینالمللی محله بود که با هزار حیله و تدبیر، طوری که ندید بدیدیام به چشم نیاید، مجبورش کردم نوار شجریانش را توی ضبط بگذارد؛ اما از بخت بد، سرعت قیچی او بیشتر از مضراب پیش درآمد لطفی بود و عاقبت در قمار آرایشگاه و آواز، موهایم را باختم!
درست یادم نیست که بالاخره کجا و چطور برای اولین بار آواز شجریان را از پشت پیش درآمدها شنیدم، اما خوب یادم است که سال اول دانشگاه را گذرانده بودم و توی سرها سری داشتم. انگار قبول شدن در بهترین دانشگاه شهر، شهامت پا گذاشتن بر فرش هزار رنگ و دیدار ظرف سفالین گران قیمت را به من داده بود. دیگر پیش درآمد مشکاتیان و لطفی و علیزاده هم حریفم نبودند.
و شد آنچه شد. ما اشتباه گمان برده بودیم. شجریان گران قیمت بود اما مثل کتیبهای بر بیستون نه ظرفی سفالین در موزههای از ما بهتران. شجریان فرش ابریشم سراچۀ دل بود، نه نشیمنِ خانههای خشت و گِل. هر چه بود از قامت ناساز بی اندام ما بود. ما خواب مانده بودیم انگار: مرغ سحر! ناله سر کن.
امروز یکم مهرماه است. تولدت مبارک ای «مرغ خوشخوان»، ای در وطن خویش غریب.
هادی.م.د
