< محمد موسوی: افسانه ی پیر قونیه

.

درباره من
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

               *****
خسرو آواز ایران، شاه بی تاج و ردا
تاجبخش شعر و موسیقی و آوا و نوا
نام زیبایش محمد، بعد از آن لفظ رضا
اهل خاک ضامن آهو، "علی موسی الرضا"
گوهر دوران و دهر، سیمرغ و ققنوس هنر
مرد قرآن و خط و نقاشی و ساز و صدا
چون گشاید هر دو لب را بهر آغاز سماع
آید از حلقش برون بانگ "نوا" و "ربنا"
حافظ آواز ایران داده اند او را لقب
مهر و خورشید فروزان هنر گشته ست نما
گر بود "حافظ" لسان الغیب شعر و شاعری
او بحق باشد سروش باطن احوال ما
"آریا" گر شعر تو بر صفحه دل خوش نشست
بی شک آن را دان ز یمن یوسف خوشنام ما
نويسنده :آریا ایرانی
تاريخ: دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت: 18:53

افسانه ی پیر قونیه

محمد موسوی

محمد موسوی میگوید:"من این شانس را داشتم که در سال 1354 به اتفاق استاد شجریان سفری به قونیه کنم.

یک روز بعد از ظهر در هتل نشسته بودم که آقای شجریان گفت:بیا برویم بیرون کمی بگردیم گفتم:بیرون قونیه لطفی ندارد،اگر به مزار مولانا میروی من هم می آیم. گفت: برویم و رفتیم. وقتی چشمم به مقبره مولانا افتاد یک نی کوتاه در جیب بغلم بود،در آوردم و یک مخالف سه گاه زدم و شجریان خواند و چنان شوری به دل مردم افتاد که من دیدم مردم گریه می کنند و متولی آرامگاه مولانا آمد و گفت که اینجا ساز زدن بر مزار مولانا قدغن است.اما برنامه شما را قطع نکردیم چون بسیار جالب بود و بعد هم رفت و یک نی از موزه مولانا آورد و به من کادو داد و من هم نی خودم را دادم به شجریان او با نوک چاقو و خط خوبی که دارند،خطی نوشتند و دادند که بگذارند در موزه مولانا".

سال ها بعد یکی از نوادگان مولانا که برای شرکت در بزرگداشت عبدالله گولپینارلی در تهران شرکت کرده از این حادثه به عنوان افسانه ای یاد می کند و آرزو می کند کاش بتواند این افسانه را در ایران به واقعیت ببیند. این آرزوی نهفته در سینه ی سال ها، خوشبختانه  در همان مجلس به واقعیت می پیوندد . شجریان، این حقیقت افسانه ای و این اسطوره ی تاریخ موسیقی قد بر می افرازد با قدم هایی پرصلابت که گویی دالان های پر پیچ و خم تاریخ را در می نوردد و صدای گام هایش طنین انداز آواها و عاشقانه های همیشه ی قرن هاست، جلوی جمعیت به راه می افتد برق چشمانش  امواج همه ی دریاهای عالم را می نمایاند.  اوتصمیم دارد بدون نواخته شدن هیچ سازی، افسانه وار نغمه های عارفانه ی مولانا را سر دهد .

جمعیت حاضرنفس در سینه حبس کرده اند تا گام های او راحت تر به مغز جانشان رسوخ کند.غزلی از مولانا را به طواف دلش می فرستد و سپس دمی مسیحایی به آن می زند و با حنجره ی داوودی اش آن را می پروراند.جمعیت به وجد می آید در میان اشک ها ولبخند ها کسی می پرسد واقعا این کیست؟  انگار ازاوج کوهستان های مه آلود صدایش را می شنویم. این صدا ازَلیست، این جهانی نیست ، همان نی پیر قونیه است که از پس قرن ها در حنجره ی این مرد دمیده شده است.

کسی بر جمعیت بانگ می زند : باید به صدایش برخاست ! چرانشسته اید ؟شجریان می خواند . آمده است تا پروازتان دهد . با او به اوج روید ،خودتان را به دم نبوی او بسپارید، شما را به معراج خواهد برد ، من مطمئنم، به خود تردید راه ندهید.برخیزید دست از این دیوارهای کوتاه برگیرید ، کنده شوید از این دیوارها ،از چپرهاتان بیرون آیید. با پرده های اواز پرده در آیید.     

 در آیید از زیر سقف های کوتاه و دلگیر .شجریان می خواند . همه جا جار بزنید این را : "شجریان می خواند." افسانه ی پیر قونیه ."

افسانه پیر قونیه

موضوع: خاطره ,
برچسب‌ها: محمد_موسوی , مولوی , قونیه